تبليغاتX
روزگار نو

یکشنبه هشتم خرداد 1390

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست(2)

دو چيز را هميشه فراموش كن:

خوبي كه به كسي مي كني

بدي كه كسي به تو مي كند

  هميشه به ياد داشته باش:

در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار

در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار

در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار  

دنيا دو روز است:

يك روز با تو و يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.

به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد

به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد

به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد

در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.  

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟  

بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.  

هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

 
نوشته شده توسط قاصدک در 16:50 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم خرداد 1390

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست(1)

پرسیدم..... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست

نوشته شده توسط قاصدک در 10:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390

مشهد به روایت شعر

 آقای( محمد رضا حسنی مود )  درطنزی بدون شرح توصیف زیبایی از مشهد ارائه

کرده اند، ولی من فکر می کنم شرح آن برای دوستانی که با شهرمشهد آشنایی

کامل ندارند لازم است ، تمام  اسامی خیابانها و میادین و محله های شهر هستند و اگر

موقعیت و تاریخ مشهد را بدانید به ظرافت طبع شاعر بیشتر پی خواهید برد:

***

سلام

این جا مشهداست

                                                  طنزی بدون شرح

سلام

این جا مشهد است

به هر طرف که روکنی

عقربه نگاهت،به سمت حرم می چرخد

آن جا بهشت را می نوشی.

 هر چه شیخ است ،اطراف حرم است:

شیخ طوسی ، شیخ طبرسی ، شیخ بهایی...

در زیرگذر حرم، با اشتباهی کوچک

به جای امام رضا، نواب روبرویت سبز می شود

نواب تورا به میدان عدالت می برد

- همان میدان اعدام سابق-

 با معلم پس ازدانش آموز و دانشجو به زندان می رسی

زندان سر میدان تربیت است

فرهنگ نرسیده به تربیت، بن بست می شود

آموزش و پرورش ، در حاشیه فرهنگ است

دانشجو درست روبروی هفت تیر است

هفت تیر سریع به پیروزی میرسد

 پس از استقلال ، از آزادی که بگذری

به جمهوری اسلامی می رسی

صدا وسیما، سر جمهوری اسلامی است

در صدا وسیما،به نوفل لوشاتو باز میشود

جمهوری اسلامی را شهید منتظری به بعثت می رساند

 مصلی پراست ازعمده فروش ها

کوکاکولا درست وسط کوثراست

باغ ملی روبروی کنسولگری پاکستان است

شرکت نفت روبروی اوقاف وامور خیریه است

پروما درجانباز است ، اما جانبازی آن جا نمی بینی

در فلسطین یک سرزمین ورود ممنوع وجود دارد

به نام باغ بزرگ ملک آباد

 دادگستر ی روبروی سازمان تبلیغات است

ارشاد ادامه ی قاضی طباطبایی است

فرمانداری، در مرکز پاسداران است

بیمارستان امدادی را وسط فداییان اسلام ساخته اند

فرودگاه ،درامتداد جمهوری اسلامی است.

 بسیج همان برق سابق است که به ضد می خورد

ولایت، به وسط وحدت می خورد

امت از وحدت شروع می شود

و به بعثت ختم می شود

 در دانشگاه ابتدا به دکترا می رسی

آخرش به سراب

از دروازه طلایی تا سراب

ده قدم فاصله است

        ***** 

مشهد یک تهران دیگر است

تجریش دارد، زعفرانیه ولویزان دارد 

در وکیل آباد بوق قطارها، چرتت را پاره می کند

دانشگاه فردوسی سر میدان آزادی است

اما دری به آن ندارد

 از امام علی تا امام حسین وامام هادی

این طرف شهر خبری نیست

در سجاد ، سجاده سخت گیرمی آید

عوضش نسترن هست ، نیلوفر هست

بنفشه و مرجان ولاله هم هستند

- از شمالی تا جنوبی شان-

البته امین و حامد وسینا هم هستند

 خیام خیلی چراغ قرمز دارد

به وی‍‍ژه وقتی به سجاد می خورد

سعدی فقط صوتی و تصویری است

پل حافظ چهارراه گاراژدارهاست

در توس کاوه ی آهنگر تا توانسته آهن فروشی زده است

 دنبال ایرج میرزا نگرد!

اورا از شهر بیرون کرده اند

میرزاده عشقی را به جهان آرا بخشیده اند

عشقی امیر کبیر را قطع می کند

امیر کبیر بهشتی را

 گاز ، شرقی و غربی است

مطهری شرقی وغربی نیست-فقط شمالی وجنوبی ست-

چمران به چهارطبقه می خورد

کوهسنگی از شریعتی شروع میشود

  مدتی است علاقمندان سیدی بیشتر شده اند

چون امسال خیلی سبز شده است

در الهیه یک متر زمین ، خدا تومان قیمت دارد

شهرک ناجا پراست از:

نرگس،شکوفه،نسیم،یاس،اختر،سنبل ، بنفشه و...

 قاسم آباد خیلی شلوغ است

یک خیابان حسابی آن دکتر حسابی است

شیرپاستوریزه درحجاب است

دکتر حسابی،دکتر شریعتی، دکتر یوسفی و ادیب،

همگی حجاب را قطع می کنند

آخر حجاب ، میثاق است

آخر میثاق هم، نمایشگاه.

 امام خمینی  به بزرگراه آسیایی می خورد

که تمام شهر را دربرمی گیرد

مردم  عبادی را دوست دارند

چون از شهدا شروع میشود و به امام حسین می رسد

در میدان شهدا،جای لاله ها را ساختمانهای شیک می گیرند

- چند سال است شهدا را به کلی نبش کرده اند-

 این جا همه پدیده را دوست دارند

چون از همه قشنگ تر و با کلاس تر است

 این جا مردم زیاد به ویرانی می روند

به هارونیه و حصار می روند

بند گلستان را ، آنها گلستان کرده اند

خواص بیشتر به چاه خاصه می روند

                 و سرآسیاب جوان ترها ، روزها به کارده و جاغرق می روند

                                   شبها به چالیدره!

 راستی

خانه ما میدان حر است

آخرسرافرازان!!

 «  محمد رضا حسنی مود  »

 

نوشته شده توسط قاصدک در 13:15 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

خوشبختی

خوشبختي ما در سه جمله است:

تجربه از ديروز

استفاده از امروز

اميد به فردا 

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:

حسرت ديروز

اتلاف امروز

ترس از فردا 

             
دكتر علي شريعتي

 

نوشته شده توسط قاصدک در 13:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390

اوصاف پارسایان (2)

از نشانه‏هاى يكيشان اين است كه مى‏بينى كه در كار دين نيرومند است و در عين دورانديشى نرمخوى و ايمانش همراه با يقين است و به علم آزمند و علمش آميخته به حلم و توانگريش همراه با ميانه‏روى است و عبادتش پيوسته با خشوع . در عين بينوايى محتشم است و در عين سختى ، صابر . در طلب حلال است و در جستجوى هدايت شادمان . از آزمندى به دور است . در آن حال ، كه به كارهاى شايسته مى‏پردازد ، دلش بيمناك است . سپاسگويان روز را به شب مى‏آورد و ذكرگويان شب را به روز مى‏رساند . شب را در عين هراس مى‏گذراند و شادمانه ديده به ديدار صبح مى‏گشايد . هراسش از غفلتى است كه مبادا گريبانگيرش شود و شادمانيش از فضل و رحمتى است كه نصيبش گشته .

اگر نفسش در طلب چيزى ناخوشايند سركشى كند ، پاى مى‏فشرد تا خواهشش را برنياورد . شادمانى دلش ، چيزى است كه پايدار است و پرهيزش ، از چيزى كه نمى‏پايد . دانش را به بردبارى آميخته است و گفتار را با كردار . او را بينى كه آرزويش كوتاه است و خطايش اندك . دلش خاشع است و نفسش قانع . خوردنش اندك است

و كارهايش آسان و ، دينش محفوظ و ، اميالش مرده و خشمش ، فرو خورده .

به خيرش اميد است و از شرش ايمنى . اگر در جمع غافلان باشد ، نامش را در زمره ذاكران نويسند و اگر در ميان ذاكران باشد ، در شمار غافلانش نياورند .

اگر بر او ستمى رود ، عفو كند و به آن كس ، كه محرومش داشته ، بخشش نمايد . و با هر كه از او ببرد ، پيوند كند . زشتگويى از او دور است . گفتارش نرم است . ناپسندى در او ناپيداست و نيكوكارى در او هويدا . همواره خيرش روى آورده و شرش پشت كرده باشد . در شدايدى كه ديگران را مى‏لرزاند ، او از جاى نمى‏شود و در مكاره شكيبايى را از دست نمى‏هلد و چون در امن و راحت باشد ، سپاس حق به جاى آورد . بر كسى كه دشمن دارد ستم روا ندارد و محبت ديگران به گناهش نكشاند .

پيش از آنكه بر زيانش شهادت دهند ، او خود به حقيقت اعتراف مى‏كند . و چون به پاسدارى امرى وادارندش ، ضايعش نمى‏گذارد . آنچه را كه خواهند كه به خاطر بسپارد از ياد نمى‏برد . ديگران را با القاب زشت نمى‏خواند .

به همسايه زيان نمى‏رساند . به هنگام مصايب شماتت روا نمى‏دارد . به باطل وارد نمى‏شود و از حق پاى بيرون نمى‏نهد . اگر خاموش باشد از خاموشى خويش غمگين نمى‏گردد . صدا به خنده بلند نمى‏كند . چون بر او ستمى رود صبر مى‏كند تا خدا انتقامش را بستاند . خود را به رنج مى‏افكند و مردم از او در راحت‏اند .

براى روز بازپسين ، خويشتن به مشقت مى‏اندازد و مردم را راحت مى‏رساند . از هر كه دورى گزيند به سبب پارسايى و پاكى است و به هر كه نزديك شود به سبب نرمخويى و رحمت است . نه دورى گزيدنش از روى تكبر است و نه نزديك شدنش از روى مكر و خدعه .

گويد كه همّام از اين سخن بيهوش شد و در آن بيهوشى جان داد . امير المؤمنين گفت كه بر جانش بيمناك بودم .

سپس فرمود :

آرى ، اندرزهاى رسا به هر كه اهلش باشد چنين كند .

يكى گفت : يا امير المؤمنين تو خود چگونه‏اى ؟ گفت : واى بر تو ، مرگ هر كس را زمانى است كه از او در نگذرد و سببى است كه از آن بيرون نرود از اينگونه سخنان بازايست كه شيطان بر زبان تو دميده است.

نوشته شده توسط قاصدک در 19:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390

اوصاف پارسایان (1)

خطبه‏اى از حضرت علی( ع )

گويند كه امير المؤمنين ( ع ) را مصاحبى بود به نام همام كه مردى عبادت پيشه بود . روزى گفتش كه اى امير المؤمنين ، پرهيزگاران را برايم وصف كن . آنسان كه گويى در آنها مى‏نگرم . على ( ع ) در پاسخش درنگ كرد ، سپس گفت :

اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با كسانى است كه پرهيزگارى كنند و نيكوكارند .

همّام بدين سخن قانع نشد و على ( ع ) را سوگند داد . على ( ع ) حمد و ثناى خداى به جاى آورد و بر محمد ( ص ) و خاندانش درود فرستاد سپس فرمود :

اما بعد ، خداوند ، سبحانه و تعالى ، موجودات را بيافريد ، و چون بيافريد از فرمانبرداريشان بى‏نياز بود و از نافرمانيشان در امان . زيرا نه نافرمانى نافرمايان او را زيانى رساند و نه فرمانبردارى فرمانبرداران سودى . آنگاه روزيهايشان را ميانشان تقسيم كرد و جاى هر يك را در اين جهان معين ساخت . پس پرهيزگاران را در اين جهان فضيلتهاست . گفتارشان به صواب مقرون است و راه و رسمشان بر اعتدال و رفتارشان با فروتنى آميخته . از هر چه خداوند بر آنها حرام كرده است ، چشم مى‏پوشند و گوش بر دانستن چيزى نهاده‏اند كه آنان را سودى رساند . آنچنان به بلا خو گرفته‏اند كه گويى در آسودگى هستند . اگر مدت عمرى نبود كه خداوند برايشان مقرر داشته ، به سبب شوقى كه به پاداش نيك و بيمى كه از عذاب روز بازپسين دارند ، چشم بر هم زدنى جانهايشان در بدنهايشان قرار نمى‏گرفت . تنها آفريدگار در نظرشان بزرگ است و جز او هر چه هست در ديدگانشان خرد مى‏نمايد . با بهشت چنان‏اند كه گويى مى‏بينندش و غرق نعمتهايش هستند . و با دوزخ چنانند كه گويى مى‏بينندش و به عذاب آن گرفتارند . دلهايشان اندوهگين است و مردمان از آسيبشان در امان‏اند . بدنهاشان لاغر است و نيازهاشان اندك است و نفسهايشان به زيور عفت آراسته است . روزى چند در بلا پاى مى‏فشرند و از پى آن آسايشى ابدى دارند . اين معاملت ، كه پروردگارشان نيز برايشان آسانش ساخته است ، سود بسيار دهد . دنيا در طلب آنهاست و آنها از دنياگريزان‏اند . به اسارتشان مى‏گيرد ولى جانهاى خويش به فديه دهند تا از اسارت برهند .

اما شبها ، همچنان برپاى ايستاده‏اند تا جزء جزء كتاب خدا را بخوانند . مى‏خوانند و آرام و با تأنّى و تدبّر مى‏خوانند . به هنگام خواندنش خود را اندوهگين مى‏سازند و داروى درد خويش از آن مى‏جويند . چون به آيتى رسند كه در آن بشارتى باشد ، بدان ميل كنند و در آن طمع بندند و چنانكه گويى در برابر چشمانشان جاى دارد ،

جانهاشان به شوق ديدار سر مى‏كشد و چون به آيتى رسند كه در آن وعيد عذاب باشد گوش دل بدان مى‏سپارند و پندارند كه اكنون بانگ جوش و خروش جهنم در

گوششان پيچيده است . در برابر پروردگارشان ميان خم كرده‏اند و پيشانى و كف دست و زانو و نوك پاى بر زمين نهاده‏اند و از خداوند تعالى مى‏طلبند كه آزاديشان بخشد .

اما در روزها ، عالمان‏اند ، بردباران‏اند ، نيكوكاران‏اند ، پرهيزكاران‏اند . بيم خداوندشان چنان تراشيده كه تيرگران تير را بتراشند . چون بيننده‏اى در آنان نگرد ،

پندارد كه بيمارند و حال آنكه ، بيمار نيستند و گويد بى‏شك در عقلشان خللى است .

آرى ، كارى بزرگشان به خود مشغول داشته .

از اعمال خويش چون اندك باشد ، ناخشنودند و چون بسيار باشد در نظرشان اندك نمايد ، كه اينان پيوسته خود را متهم مى‏دارند و از آنچه مى‏كنند بيمناك‏اند .

چون يكيشان را به پاكى بستايند ، از آنچه درباره‏اش مى‏گويند بيمناك مى‏شود و مى‏گويد كه من خود به خويشتن آگاهترم و پروردگار من به من از من آگاهتر است . اى پروردگار من ، مرا به آنچه مى‏گويند مؤاخذت مكن ، مرا بهتر از آنچه مى‏پندارند بگردان و گناهان مرا كه از آن بى‏خبرند ، بيامرز .

نوشته شده توسط قاصدک در 20:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390

منم زیبا

 «منم زیبا» ... منم پروردگار پاک بی همتا ... منم زیبا ... که زیبا بنده ام را دوست میدارم ... تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

  تو را در بیکران دنیای تنهایان 

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟ 

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی. یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی. ببینم من تو را از درگهم راندم؟

که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت، خالقت، اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمی فهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان / قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم / قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری

 

نوشته شده توسط قاصدک در 20:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390

یادمان باشد(2)

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست .

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .
 

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .
یادمان باشد که . . . یادمان باشد . . .

نوشته شده توسط قاصدک در 13:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم اردیبهشت 1390

یادمان باشد(1)...


یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند . یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم
.

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .
 


نوشته شده توسط قاصدک در 10:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم اردیبهشت 1390

فقر

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد .....

 فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

  فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است

نوشته شده توسط قاصدک در 11:20 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390

بیشرمانه زیستن

چند خط زیر از کتاب ابوالمشاغل اثر زنده ياد نادر ابراهيمي جزو بهترینِ نوشته های اوست:

 

**********************

 روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت : آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟  گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.  حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت... گفتم :  این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و میخورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کل دزد  منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی ووطن فروش نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد؟ آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند : از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند... گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند !...  

 

رمز موفقيت در گفتگو اين است كه هم در مقام مخالفت حرف بزنيد و هم بگذاريد كه در مقام مخالفت با شما بگويند...

 

نوشته شده توسط قاصدک در 15:2 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم اردیبهشت 1390

آرامش برگ یا آرامش سنگ

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود  ... مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ... مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟! مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم ! مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش...

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟ پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت ...

 

نوشته شده توسط قاصدک در 18:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم مرداد 1388

واکنش سران جمهوري اسلامي درباره سقوط هواپيما

همان طور كه مي‌دانيد سقوط هواپيما در ايران ديگر چيز عجيبي نيست و مردم به آن عادت كرده‌اند؛ اتفاقا بعضي وقت‌ها كه اوضاع ممكلت حساب آشفته مي‌شود، بد نيست يكي دو تا سقوط هواپيما داشته باشيم تا بلكه مدتي مردم سرگرم شوند و از پيگيري خيلي مسايل منحرف؛ ضمن اينكه اين مساله به پيرفت علم تشخيص هويت، دانش پزشكي و نيز دانش ساخت هواپيماهاي امن در ايران كمك مي‌كند! پس مي‌بينيد كه سقوط هواپيما خيلي هم پديده‌ بدي نيست، تازه اگر از نگاه مسوولان كشور به آن نگاه كنيم خيلي هم پديده‌ي مباركي است! در ضمن فكر نكنيد سقوط هواپيما در ايران به دليل فرسوده بودن ناوگان هوايي است كه چندي پيش وزير راه فرمودند ايمني صنعت هواپيمايي در ايران 95 درصد است و 5 درصد بقيه مربوط به عوامل مافوق بشري است! از همين رو وزارت راه در توضيح علت دو سانحه‌ي هوايي اخير از همين تبصره‌ي 5 درصد استفاده كرد! اما بشنويد واکنش سران جمهوري اسلامي درباره سانحه هوايي تهران-ايروان را كه يكي از دوستانم فرستاده و من هم آن را براي مشاهده‌ي شما دوستان عزيز پيش رويتان مي‌نهم:


در پي سقوط يک فروند هواپيماي توپولوف در حوالي قزوين و کشته شدن يکصد و شصت سرنشين آن واکنش‌هاي مختلفي صورت گرفته که به برخي از آنها اشاره مي کنيم:

احمدي‌نژاد - اصلا کي به شما اطلاع داده هواپيما سقوط کرده؟ هواپيما سالم است. مدرکش هم هست.

سخنگوي وزارت خارجه - ما دخالت امريکا و رسانه‌هاي بيگانه را در امور داخلي کشورمان را شديدا محکوم ميکنيم. آنها نبايد خبر و گزارش اين حادثه را منعکس ميکردند. اين يک حادثه خانوادگي بوده و به خودمان مربوط ميشود. شايد ما دلمان بخواهد زرت و زرت هواپيماهايمان سقوط کنند اصلا به غربي‌ها چه ربطي دارد. آنها اگر راست ميگن چرا آلمان را بخاطر قتل آن خانم محجبه تحريم اقتصادي نميکنند؟

صدا و سيما - بنا به خبري که هم اينک به دست‌مان رسيد يک فروند هواپيماي آموزشي بدون سرنشين در ايالت پنسيلوانياي امريکا سقوط کرد و خسارات غير قابل جبراني به مزرعه يک امريکايي وارد کرد که بمحض تهيه گزارشات تکميليآنرا به سمع و نظر شما خواهيم رساند. در پي اين حادثه سهام بازار بورس نيويورک بميزان قابل توجهي سقوط کرد و چندين موسسه بانکي صهيونيستي اعلام ورشکستگي کردند. براي اطلاع شما بينندگان عزيز همکارمان گفتگويي انجام داده با چند تن از کارشناسان امر هواپيمانوردي و کشاورزي که در پايان خبرها پخش خواهد شد.

خواننده روزنامه کيهان
آقاي مير حسين موسوي بايد پاسخگوي کشته شدن سرنشينان هواپيماي سرنگون شده باشد. اگر او از اول نامزد انتخابات نميشد الان اين اتفاق نمي‌افتاد.


نوشته شده توسط قاصدک در 18:37 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم مرداد 1388

کوسه ها!

  دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:

اگر كوسه‌ها آدم بودند با ماهي‌هاي كوچولو مهربان‌تر مي‌شدند؟

اقاي كي گفت:البته! اگر كوسه‌ها ادم بودند

توي دريا براي ماهي‌ها جعبه‌هاي محكمي مي‌ساختند

همه‌جور خوراكي توي آن مي‌گذاشتند

مواظب بودند كه هميشه پرآب باشد

هواي بهداشت ماهي‌هاي كوچولو را هم داشتند

براي آنكه هيچ‌وقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاه‌گاه مهماني‌هاي بزگ بر پا مي‌كردند

چون‌كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است

براي ماهي‌ها مدرسه مي‌ساختند

وبه انها ياد مي‌دادند

كه چه جوري به‌طرف دهان كوسه شناكنند

درس اصلي ماهي‌ها اخلاق بود

 به انها مي‌قبولاندند

كه زيباترين و باشكوه‌ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند

به ماهي كوچولو ياد مي‌دادند كه چطور به كوسه‌ها معتقد باشند

و چه‌جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند

آينده‌يي كه فقط از راه اطاعت به‌دست مي‌آيد

اگر كوسه‌ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي‌كشيدند

ته دريا نمايشنامه ای روي صحنه مي‌آوردند كه در آن ماهي كوچولوهاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه‌ها شيرجه مي‌رفتند

همراه نمايش آهنگ‌هاي محسوركننده‌يي هم مي‌نواختند كه بي‌اختيار

ماهي‌هاي كوچولو را به‌طرف دهان كوسه‌ها مي‌كشاند

در آنجا بي‌ترديد مذهبي هم وجود داشت

كه به ماهي‌ها مي‌آموخت

زندگي واقعي در شكم كوسه‌ها اغاز مي‌شود!

                                                                          "برتولد برشت"


 

 

نوشته شده توسط قاصدک در 23:26 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388

راکبان مرگ

در آشفته بازار ترافيكي خيابان‌هاي شهر كه هر كس قانون مخصوص به خود دارد و اصولا قانون به معناي اخص كلمه مفهومي ندارد و در شرايطي كه چهارچرخ سواران كم صبر در هر شرايطي به راه خود مي‌رانند، حكايت موتورسواران بي مرز هم در نوع خود شگفت‌انگيز است. اين دسته از سوارگان دو چرخ كه با شعار «همه‌ جاي خيابان سراي من است» در دالان‌هاي شهر جولان مي‌دهند، مرزي براي تردد خود نمي‌شناسند و از هر روزنه‌اي هر چند بي روزنه براي عبور خود استفاده مي‌كنند. برخي مي‌گويند كه چون موتورسوار بر دو چرخ مي‌راند و بعضا به ميزان جسارت و مهارت راكب آن بر يك چرخ هم مي‌چرخد و در عين حال در مواجهه با همتايان چهارچرخ پهن پيكر خود شانس چنداني براي رهايي از چنگال مرگ ندارد، 20 برابر بيشتر از شانس ملاقات با جناب عزراييل برخوردار است؛ هر چند شايد به همين نسبت هم از قابليت ررزو بليت سفر به ديار باقي براي عابران بخت برگشته برخوردار است. توصيه‌هاي مشفقانه افسران راهنمايي و رانندگي و دوستان و آشنايان به اين ماجراجويان دوپاي دوچرخ سوار كه محض رضاي خدا و خلق او كلاه ايمني بر سر بگذاريد تا خدايي نكرده در زورآزمايي با چهارچرخان آهنين سر مبارك بر باد نرود بلكه ديرتر خدمت فرشته مرگ برسيد افاقه كه نمي‌كند هيچ تازه راكبان جان را نيز برمي‌آشوبد كه ما دوست داريم سر در راه موتور دهيم و سفري به دنياي ارواح كنيم، حالا شما چي مي‌گين اين وسط؟ قانون هم وقتي اين شور را براي رفتن به آخرت در اين دسته از موتورسواران مي‌بيند تو ذوق آنها نمي‌زند و به قول خودمان خيلي گير نمي‌دهد تا راكبان مرگ با آسودگي خاطر تخت گاز به مقصد نهايي خود در آرامگاه ابديشان برسند. در فرنگستان اما اوضاع كمي بهتر است و جمعيت شيفتگان مرگ كمتر. در آنجا قانون ابهت خود را حفظ كرده و اجازه هر كاري به موتورسواران نمي‌دهد. موتورهاي بالاي 50 سيسي براي زير 18 ساله‌ها مجاز نيست و كلاه ايمني را هم نمي‌شود دو در كرد؛ البته بچه پولدارها خيلي منعي براي اين كار نمي‌بينند چون احتمالا توان پرداخت جريمه‌ي 486 دلاري استفاده نكردن از كلاه ايمني را دارند البته اگر كسي همراهشان نباشد چون اگر بي‌كلاهان موتورسوار دو نفر باشند آنوقت بايد 783 دلار از جيب مبارك هزينه كنند؛‌به عبارتي هر چه راكب بيش جيب خالي‌تر. تازه علاوه بر اين 18 نمره منفي هم در پرونده ترافيكي نامبرده ثبت مي‌شود كه اگر اين نمرات منفي بر مثبت پيشي گرفت، گواهينامه او براي مدت معيني و گاه تا ابد باطل خواهد شد. كودكان زير 12 سال نيز در برخي امارات فرنگ از سعادت حضور در جلوي موتور و لذت بازي كردن با بوق و ترمز در حين راندن  بي‌بهره‌اند. بر خلاف كشور ما كه موتورسواران اصولا از هر طرف كه صلاح بدانند سبقت مي‌گيرند و هيچ آداب و ترتيبي در اين زمينه نمي‌جويند و به همين دليل هم در موارد بسياري از قطار مرگ هم سبقت مي‌گيرند، در ديار فرنگ اين گروه از سواران تنها مجازند از سمت چپ سبقت بگيرند. در ينگه‌ي دنيا اما همان قوانيني كه بر ماشين‌ها اعمال مي‌شود در مورد موتورسواران نيز صادق است.  گرفتن گواهينامه موتور و ثبت مشخصات آن نيز در همه‌ي ايالت‌ها ضروري است. اگر قصد سفر به ديار يانكي‌ها داريد و عشق موتور و هارلي ديويدسون و امثال آن و در عين حال هنوز چهارده سالتان تمام نشده كلا خيال موتورسواري را از سر مبارك بيرون كنيد؛ تازه اگر هم چهارده ساله هستيد فقط در كانزاس و آلاسكا اجازه موتورسواري خواهيد داشت؛ فلوريدا، مي‌سي‌سي‌پي، هاوايي و لوييزيانا 15 ساله‌ها را براي موتور سواري به رسميت نمي‌شناسند. بقيه‌ي ايالت‌ها هم اصولا زير شانزده ساله‌ها را در اين زمينه آدم حساب نمي‌كنند، تازه بقيه هم براي گواهينامه موتور گرفتن كلي دنگ و فنگ دارند و بايد يك دوره آموزشي كامل موتورسواري ببينند بعد تو خيابان‌ها جولان بدهند. اگر از آن دسته موتورسوارها هستيد كه از كلاه ايمني بيزاريد و نمي‌خواهيد ريختش رو ببينيد، به شما توصيه مي‌كنيم در صورت سفر به ديار مذكور فقط در كلورادو، الينويز و آيوا تردد فرماييد چون فقط اين سه ايالتند كه قانون سفت و سختي براي استفاده از كلاه ايمني ندارند؛ البته خيلي هم دلتان را صابون نزنيد كه به زودي قانون آن در اين سه ايالت هم وضع خواهد شد. البته فكر نكنيد آن جاهايي كه چنين قانوني دارند كسي به آن محل مي‌دهد. مثلا در ايالت دلّاور همه‌‌ي موتورسوارها بايد كلاه ايمني همراه داشته باشند اما فقط زير 19 ساله‌ها بايد آن را سرشان كنند چراكه ظاهرا آمريكايي‌ها  معتقدند هر چه سنشان بالاتر برود كله‌شان سفت‌تر مي‌شود و به دليل همين سرسختي نيازي به كلاه ايمني نيست. بسياري از اين يانكي‌هاي موتورسوار سرسخت، سرسختانه با استفاده از كلاه ايمني مخالفند؛ دليلش هم خيلي منطقي است:« ما حق داريم خود را به كشتن دهيم». هر چند كه به وقت تصادف، ايالت بيچاره بايد هزينه‌هاي بيمارستان را بپردازد. به هر حال به نظر مي‌رسد موتورسواري معضلي جهاني است و ايران و آمريكا و اروپا هم نمي‌شناسد، هر چند بسته به فرهنگ ترافيكي حاكم بر هر جامعه ميزان آن متفاوت است. به هر حال از آنجا كه آرزو بر جوانان عيب نيست ما هم آرزو مي‌كنيم كه در كشورمان روزي قوانين محكمي در ارتباط با موتورسواري وضع شود و موتورسواران هم با احترام به اين قوانين، كمتر خانواده‌هاي خود را داغدار كنند.                   

   

نوشته شده توسط قاصدک در 14:42 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام خرداد 1388

شریعتی، ستاره تابناک آسمان اندیشه بشری

 بار دیگر ستاره ای درخشان از آسمان کم ستاره ی معرفت و علم بی پیرایه و مذهب بی دود رحل اقامت بر بست تا بر خوان بی کران و پر نعمت معبود خویش، زندگی جاوید آغاز کند.

جمعه سالروز شهادت مظلومانه معلم بلند اندیش و کم ادعای روزگار نه چندان دور ای مرز و بوم است که همچون فداکاری های در سکوتش، وفاتش نیز در سکوت بود؛ مردی که در شب های تاریک جهل و خودکامگی مشعلی بود فروزان و شمعی سوزان تا بیداردلان حقیقت جو و آزادگان غفلت زده با نور اندیشه او گمشده ی خود بازیابند، زنجیرهای تعصب بگسلند و در پی قافله سالار  پر عظمت اما کم نام و نشان خود، آزاد و رها در مرغزار اندیشه های ناب انسانی و عرفانی بخرامند و جانی دگر یابند؛ همو که در آن آخرین روزهای عمر پر برکتش با کوله باری آکنده از رنج نا فهمی مردم روزگار، تعصب ها و کج اندیشی های زمامداران دین، کینه توزی های دشمنان اندیشه و ناله های فروخوردهی خویش بر در دروازه ی اندیشه تکیه زده بود و خسته از نامردمی ها کج مداری های ایام، بر حال زار مردم خویش می گریست، گویی «در و دیوار بهم ریخته شان» بر سرش می شکست؛ همو که بر برخلاف مردگان متحرک روزگار خویش، از معدود زندگان آن گورستان مردگان بود و با اندیشه ی بلندش، با لحن صریحش، و با بیان ظریف و هنرمندانه اش روحی تازه بر کالبد مرده ی زمان خود دمید و طنین ندای حقیقت گویش، پرده های ظلمت و تعصب و کج اندیشی را درید، مرزهای زمان و مکان را شکافت و هر آزاده ی آزاد اندیشی را مبهوت نبوغ و بی پروایی و بلندای اندیشه ی خود ساخت تا جایی که حتی ژان پل ساتر که از سرمداران مکتب «اگزیتانسیالیسم» است درباره او می گوید: « من به هیچ دینی ایمان ندارم اما اگر قرار بود دینی برگزینم،آن بی تردید همانی می بود که شریعتی از آن پیروی می کند». شگفت است که اندیشه شریعتی آنچنان نافذ و پرصلابت و حرکت آفرین است که هنوز هم پس از سی و اندی سال از رفتنش پویایی و تازگی خود را حفظ کرده اند و گویی اینان اندیشه هایی برای تمام تاریخ بشرند و من هر وقت به سرغ آنها می روم آنچنان غرق دریای پر عمق وجودیشان می شوم که گذر زمان را متوجه نمی شوم . گویی تمام آن حرف ها در این روزگار تنگ و تاریک نامردمی ها و کج اندیشی ها که جاهلان بی هنر و بداندیش و قیل و قال پرست زمام اندیشه به دست گرفته اند و به نام اندیشه، به مبارزه با اندیشمندان حقیقیئ راستین برخاسته اند و روح تفکر را به کام مرگ کشانده اند و باز طعم تلخ جهل و مصلحت اندیشی و تعصب های بی جا را بر کام زمانه چشانده اند و در این روزگاری که پرنده تفکر و اندیشه را پروای پرواز نیست، مصداق می یابند و ذهن های پروار بسته مردم زمان بویژه به ظاهر روشنفکران را به حرکت وا می دارد و این چنین که گرچه شریعتی به تن نفس نمی کشد، اما به اندیشه زنده است و برخلاف بسیاری از ذهن های مرده، او زنده است و حرکت آفرین. شریعتی کهکشانی تابناک در آسمان اندیشه بشری است و سیاهی جهل و تعصب بد اندیشان و متعصبین بی هنر نیز نخواهد توانست شکوه، عظمت و نورانیت او را خدشه دار کند و اندیشه اش را به زوال بکشد و گواه آن هم بقای تفکر او تاکنون است که برغم تمام تلاش هایی که تا به امروز و بویژه پس از روی کار آمدن جاهلی چون احمدی نژاد برای نابودی شریعتی صورت گرفته است، او نه تنها نمرده که روز به روز محبوب تر می شوند چرا که آنکه را خدا بخواهد عزیز گرداند، خلق خدا نمی توانند ذلیلش کنند. و من تهی پیمانه بی هنر چه بگویم از مردی که به صد هنر آراسته بود اما هرگز ایمانش برایش نان نیاورد، جهادش بی سلاح بود و ایمانش بی ریا و زبانش مصون از عقده هاش و هیچ کس جز او نمی تواند معرف عظمت روح و سترگی اندیشه اش باشد، لذا کلام ناقص خود را با دعایی از او ختم می کنم که:

خدایا!

به من توفیق تلاش در شکست، صبر در ناامیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن.

خدایا! شهرت منی را که می خواهم باشم قربانی منی که می خواهند باشم نکند.   

 

 

نوشته شده توسط قاصدک در 21:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام خرداد 1388

بخش هایی از وصیت نامه شریعتی

 سلام. اين روزها و در حالي كه مرگ اخلاق را به چشمان خود نظاره‌گر بودم و پرپر شدن گل‌هاي اخلاق را در اين «باغ بي برگي» شاهد، حال و حوصله‌اي براي نوشتن ندارم. دوست نداشتم بعد از مدت‌ها اين گونه با شما همكلام شوم اما.... به همين دليل هم در سالروز شهادت معلم شعيد دكتر علي شريعتي تنوانستم چيزي بنويسم. با اين حال متن زير را كه بخش‌هايي از وصيت‌نامه دكتر شريعتي است را در خروجي خبرگزاري ايلنا يافتم و دريغ دانستم كه شما آزادانديشان پاك سيرت از آن بي بهره باشيد، لذا بي هيچ توضيحي آن را تقديمتان مي‌كنم. اميد كه پس از فازغ شدن از اين احوال ناخوشي كه اين روزها دارم، با فراغ بال با شما به گفت‌وگو بنشينم. متن وصيت‌نامه بدين شرح است:

خدا را سپاس می‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین”شغل” را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال‌ترین لقمه است.

و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف‌تر از خودم متواضعت‌رین.

و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است که “شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند“.

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن “متن مردم” است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.

و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود

 روشن تر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آن هم کافر!

پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی‌ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی به معنای غیر بورژوازی اصطلاح در زندگی آدمی آغاز می‌شود.

و مطلب را بن ينايشي از دكتر شريعتي به پايان مي‌برم. باشد كه تامل كنيم:

خدايا! به علماي ما مسووليت، و به عوام ما علم، و به مومنان ما روشنايي، و به روشنفكران ما ايمان، و به متعصبين ما فهم، و به فهميدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پيران ما آگاهي، و به جوانان ما اصالت، و به اساتيد ما عقيده، و به دانشجويان ما نيز عقيده، و به خفتگان ما بيداري، و به بيداران ما اراده، و به مبلغان ما حقيقت، و به دينداران ما دين، و به نويسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به نوميدان ما اميد، و به ضعيفان ما نيرو، و به محافظه‌كاران ما گستاخي، و به نشستگان ما قيام، و به راكدان ما تكان، و به مردگان ما حيات، و به كوران ما نگاه، و به خاموشان ما فرياد، و به مسلمانان ما قرآن، و به شيعيان ما علي، و به فرقه‌هاي ما وحدت، و به حسودان ما شفا، و به خودبينان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان ما صبر، و به مردم ما خودآگاهي، و به همه‌ي ملت ما همت تصميم‌ و استعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت ببخش!

 

نوشته شده توسط قاصدک در 21:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

وداع باشکوه

........ خاتمي رفت. ساده اما با شكوه؛ رفت تا در آستانه بهار طبيعت، جوانه هاي پرشور اميد در دل هواداران تغيير و آناني كه نمي خواهند چون گوسفنداني، بي چرا بچرند و صاحب شعور و تفكرند و ضد وضع موجود با سرماي رفتنش بخشكد؛ تا زمستان سياست و انديشه كشور شايد تا مدتها روي بهار نبيند و كالبد بي جان سياست و منطق كه دم مسيحايي سيد خوش پوش و خوش طينت پارس را به انتظار نشسته بود، جاني تازه نيابد و تفكر نفس نكشد و پرنده انديشه و خرد در زنجيرهاي تعصب و ناداني حاكمان كنوني گرفتار بماند و پرواي پرواز نيابد. خاتمي رفت تا اخلاق را فداي سياست كند؛ تا زمستان سياست، بهار اخلاق را به خود ببيند؛ تا متعصبان جاهل و بدانديش كمتر فرصت گستاخي بيابند و كمتر ساحت انديشه و اخلاق را مورد جسارت خويش  قرار دهند. خاتمي رقت تا اراذل سياست كمتر دسيسه كنند و كمتر اخلاق را زير چكمه هاي تعصب و ناداني و بي شرمي خود لگدمال كنند بلكه چند روزي بيشتر بر قدرت بمانند. نازمحمد ساده و بي آلايش رفت تا شايد برخي بفهمند كه سياست با اخلاق هم جمع مي شود و عرصه سياست تنها عرصه تنازع بر سر قدرت و توطئه چيني و ترور شخصيتي رقيب نيست، بلكه مي تواند صحنه تجلي زيباترين فضايل اخلاقي و انساني باشد. همانقدر كه خبر آمدنش قلبمان را مالامال از اميد به تغيير و بازگشت دوباره خرد بر اداره امور كشور كرد، رفتنش به همان ميزان، روحمان را فسرد، قلبمان را فشرد و غنچه هاي زيباي اميد به تعالي را در دلهايمان پژمرد. به هر روي سياستمدار دوست داشتني و هميشه محبوب ايران با همه صداقت و متانت و كرامت نفسي كه داشت رفت و بايد به اين تصميم او احترام گذاشت. سيد رفتي اما خدايا هر كجا هست به سلامت دارش

به اميد فرداهاي بهتر 

نوشته شده توسط قاصدک در 0:16 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم اسفند 1387

آرزوهایی که حرام شدند

  درود بر دوستان نیک اندیش و پاک طینت. پس از مدتها سرانجام فرصت مغتنمی برای فراغت پیش آمد تا ما نیز دمی بر آساییم و فارغ از دغدغه های درسی و کنکور ارشد به ذهن کم جانمان فرصتی برای آسودن دهیم؛ ما نیز این فرصت عزیز را غنیمت شمرده، بر آن شدیم تا لختی با دوستان وبلاگی خود که مدت مدیدی از توفیق همراهی شان محروم بودم به گفت و گو بنشینم و دیدار تازه کنیم اما هر چه بر این مغز تهی مایه فشار آوردم تا بلکه سخنی تازه بگوییم که دل تنهایی تان تازه کند چیزی عایدمان نشد تا اینکه به یاد شعری افتادم که چندماه پیش یکی از دوستان روشن اندیش و پاک  سیرت مان برای این حقیر ارسال کرده بود؛ شعری که شاید در نگاه اول ساده و کم مایه به نظر آید و اما در عمق وجودش حرف های زیادی برای گفتن و نگفتن دارد. فکر می کنم پس از خواندن این شعر شما نیز چون من لختی به تامل و تفکر فرو روید:

     جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

به هر روی آرزو داشتن خوب است اما هدفمند زندگی کردن بهتر از زندگی با آرزوهاست. آرزو از آنجا که همواره چیزی دست نیافتنی است و یا حداقل دستیابی به آن دشوار می نماید انسان را از حرکت باز می دارد اما هدف به زندگی انسان جهت می دهد و او را به حرکت وا میدارد. در طول تاریخ انسان های زیادی آرزوی پرواز داشتند اما برادران رایت هدف خود را پرواز قرار دادند و به آن دست یافتند. پس بهتر است از آرزوهایمان کم کنیم و بر اهداف بلندمان بیفزاییم.

در سایه رحمت یزدان بخشاینده

پیروز و سربلند و موفق باشید

نوشته شده توسط قاصدک در 17:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم آبان 1387

اقتصاد به سبک ایرانی

 

درود. بسیار خرسندم از اینکه پس از فترتی طولانی دگر بار نوفیق حضور در جمع شما دوستان عزیز را یافتم. به راستی که دل مشغولی های درسی این روزها مجال همراهی دوستان و بهرهمندی از صدق نفس ایشان از ما سلب نموده. به هر روی همین چند دقیقه نیز برای بازسازی قوای روحی فرصت مغتنمی است. اما امروز اندکی در باب اقتصاد و نمودهای در برخی کشورهای دنیا سخن خواهیم گفت. همانگ.نه شما نیز مستحضرید، امروزه اقتصاد به یکی از پیچیدگی های زندگی بشر بدل گشته است و تاثیر به سزایی در کیفیت زندگی او دارد. به سخن دیگر، اقتصاد پویا سنگ بنای جامعه ای پویا،سالم و پیشرفته است و هر گونه نا به سامانی در آن روند حرکتی جامعه به سوی پیشرفت را با مشکلات عدیده ای روبرو می سازد. کاری به نظریه های فراوانی که تا امروز در حوزه اقتصاد مطرح شده است نداریم اما آنچه مسلم است آنکه اقتصاد امروز با حوزه های چون سیاست، فرهنگ و در برخی کشورها، دین رابطه ای تنگاتنگ دارد و تحت تاثیر این حوزه ها تغییراتی را متحمل می شود. ایران نیز از جمله کشورهایی است که اقتصاد ایران از سویی با باورهای دینی گره خورده و از سوی دیگر خواهان بهره گیری از مدل های اقتصادی رایج دنیا است و در این سردرگمی ویران کننده، تنها افراد جامعه اند که متضرر می شوند. ما در کشور خود نظریه پرداز اقتصادی نداریم و از این رو توان تطبیق مبانی اقتصادی روز دنیا با اعتقادات دینی خود و در نتیجه ارایه مدل اقتصادی متناسب با نیاز ها، باورها و موقعیت کنونی کشور خود را نداریم و از سوی دیگر هم نمی خواهیم مدل های اقتصادی دنیا را به طور کامل بپذیریم؛ به همین دلیل کشور در برزخ اقتصادی به سر می برد و هر روز بی برنامه تر از قبل، تصمیمات جدید و بعضا محیر العقولی اتخاذ می شوند که نتیجه آن تورم 28 درصدی و وضعیت اسق باری که همه شاهد آن هستیم. بگذریم. یکی از دوستان خوش ذوق ما مبانی اقتصادی برخی کشورهای دنیا که زیربنای رفتارهای اقتصادی آنان به شمار می رود را بررسی و با یکدیگر مقایسه کرده که خواندن آن چندان خالی از لطف نیست:

 

اقتصاد مرسوم :
دو تا گاو ماده دارین ... یكیش رو می فروشین و یه گاو نر می خرین... به تعداد گاوهای گله ی شما افزوده میشه و اقتصاد رشد می كنه... پول براتون همینطور سرازیر میشه و می تونین به بازنشستگی و استراحت بپردازین ...


اقتصاد هندی :
دو تاگاو ماده دارین ... اونها رو می پرستین و عبادت می كنین!


اقتصاد پاكستانی :
هیچ گاوی ندارین ... ادعا می كنین كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمریكا طلب كمك مالی می كنین ... از چین طلب كمك نظامی می كنین ... از انگلیس هواپیماهای جنگی ... از ایتالیا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زیر دریایی ... از سوییس وام بانكی ... از روسیه دارو ... و از ژاپن تجهیزات ... با تمام این امكانات گاوها رو می خرین و بعد ادعا می كنین كه توسط جهان مورد استثمار قرارگرفتین !


اقتصاد آمریكایی :
دو تا گاو ماده دارین ... یكیش رو می فروشین ودومی رو تحت فشار مجبور می كنین كه به اندازه ی ۴ تا گاو شیر تولید كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می كنین ... تقصیر رو گردن یه كشور گاودار میندازین و بعد طبیعتا" اون كشور یه خطر بزرگ برای بشریت به حساب میاد ... یه جنگ برای نجات جهان به راه میندازین و گاوها رو به چنگ میارین!


اقتصاد فرانسوی :
دو تا گاو ماده دارین ... دست به اعتصاب می زنین چون می خواین سه تا گاو داشته باشین!


اقتصاد آلمانی :
دو تا گاو ماده دارین ... اونها رو تحت مهندسی ژنتیك قرار میدین ... بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می كنن و ماهی یه وعده غذا می خورن و خودشون شیرشون رو می دوشن!


اقتصاد انگلیسی :
دو تا گاو ماده دارین... كه هر دو تاشون گاو دیوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن! ﴾


اقتصاد ایتالیایی :
دو تا گاو ماده دارین ... نمی دونین كه اونها كجا هستن ... پس بیخیال میشین و میرین سراغ ناهار و شراب و استراحتتون!

اقتصاد سوییسی :
۵۰۰۰ تا گاو مادهدارین ... هیچكدومشون مال خودتون نیستن ... از كشورهای دیگه پول می گیرین كه دارین گاوهاشون رو نگه می دارین!


اقتصاد ژاپنی :
دو تا گاو ماده دارین... اونها رو از نو طراحی ژنتیكی می كنین ... هیكل گاوهاتون یك دهم اندازه ی طبیعی میشه و ۲۰ برابر معمول هم شیر تولید می كنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون وآدامس با شخصیت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازین و اسمش رو میذارین Cowkemon و توی تمام جهان پخش می كنین و می فروشین !

اقتصاد روسی:
دو تا گاو ماده دارین ... اونها رو می شمرین و متوجه میشین كه ۵ تا گاو دارین ... اونها رو دوباره می شمرین و می فهمین كه ۴۲ تا گاو دارین ... اونها رو دوباره می شمرین و متوجه میشین كه ۱۷ تا گاو دارین ... یه بطری ودكای دیگه باز می كنین و به خوردن و شمردن ادامه میدین!


اقتصاد چینی:
دو تا گاو ماده دارین ... ۳۰۰ نفر آدم دارین كه گاوها رو می دوشن ... بعد ادعا می كنین كه سیستم استخدامی و شغلی كاملی دارین و تولیدات گاویتون در سطح بالایی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بیان كنه بازداشت می كنین!


اقتصاد ایرانی :
دو تا گاو ماده دارین كه هر دو تاشون ازباباتون به ارث رسیده ... یكیش رو دولت بابت عوارض و مالیات و خمس و زكات و سهم صداو سیما و سهم بنیاد های مختلف و غیره ضبط می كنه ... دومی رو هم قربونی می كنین و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ... می كنین و اقتصاد كماكان فلج می مونه

نوشته شده توسط قاصدک در 11:52 |  لینک ثابت   •